ورود به نفت، با كاميون نفت!

يکشنبه بیست و ششم آذر ماه 1396ورود به نفت، با كاميون نفت!

احمد امامي در اواخر دهه 1320 خورشيدي به صنعت نفت وارد شده و در سال 1364، پس از 36 سال خدمت در اين صنعت، بازنشسته شده است. آنچه در پي مي آيد خاطره اي است از چگونگي ورود اين پيشكسوت به صنعت نفت كه با هم مي خوانيم:


تازه دوران تحصيلات ابتدايي را در خرداد ماه 1328 در شهر ملاير به پايان رسانده بودم كه يكي از بستگان كه در پالايشگاه آبادان كار مي كرد، چند روزي را براي مرخصي به شهر ما آمد. از او شنيدم كه در آبادان افراد را براي كار در شركت نفت استخدام مي كنند.

من مدرك ششم ابتدايي را گرفته بودم، اما به سبب مشكلات مالي امكان ادامه تحصيل در دبيرستان نبود. بنا بر اين با آن دوستي كه از آبادان آمده بود، همراه شدم تا بلكه بتوانم كاري پيدا كنم.

پاييز سال 1328 بود كه ما عازم آبادان شدم. در آن زمان وسيله مسافرت مثل امروز نبود كه با يك بليت بتوان از مبدا تا مقصد را طي كرد. براي همين، ما از شهر خودمان رهسپار بروجرد شديم. يادم هست در خروجي شهر بروجرد كنار خيابان، در پياده رو ايستاده بوديم و منتظر پيدا كردن ماشيني بوديم كه ما را به آبادان ببرد.

در همين اثنا يك كاميون ليلاند، با آرم شركت ملي نفت كه يك ماشين سواري را هم در بار عقب خود گذاشته بود، از راه رسيد و جلو ما توقف كرد.

راننده از ما پرسيد: كجا مي رويد؟

جواب داديم: آبادان.

گفت: من مي روم مسجد سليمان و مي توانم شما را تا اهواز برسانم.

مدرك آموزشگاه حرفه اي

ما كه از اين پيشنهاد خيلي خوشحال شده بوديم، فورا پذيرفتيم و او از ما خواست كه برويم پشت كاميون و درون ماشين شخصي كه بار كاميون بود، سوار شويم، فقط سفارش كرد كه به چيزي دست نزنيم!

خلاصه سوار شديم و كاميون راه افتاد. ماشين سواري كه بار كاميون بود، از آن واكسهال هاي قديمي بود كه  در شركت نفت استفاده مي شد و ما محو تماشاي آن شديم و گاهي هم با احتياط دستي به فرمان و دكمه هايش مي زديم.

در توقفي كه بين راه داشتيم راننده براي مان تعريف كرد كه ماشين سواري به يكي از روساي خارجي شركت نفت در مسجد سليمان تعلق دارد كه براي بازديد و سركشي به تاسيسات نفت به كرمانشاه رفته، اما ماشين در آنجا خراب شده و صاحب آن با وسيله ديگري مراجعت كرده است. حالا او دارد ماشين را به مسجد سليمان برمي گرداند.

به هر حال دوباره سوار شديم و به راه مان ادامه داديم. غروب كه شد، ديديم چراغ هاي ماشيني كه در آن نشسته ايم، روشن است، فهميديم كه بازي با دكمه ها كار دستمان داده، اما هر چه كرديم نتوانستيم آنها را خاموش كنيم! بالاخره راننده كه متوجه نور چراغ ها شده بود، پياده شد و گفت: مگر نگفتم، به چيزي دست نزنيد و بعد خودش چراغ ها را خاموش كرد.

به هر حال شب را در بين اهواز و انديمشك بيتوته كرديم و روز بعد ساعت ده صبح به اهواز رسيديم. خوشبختانه از اهواز تا آبادان ماشين زياد بود و حوالي غروب ما از روي جسر (پل) بهمنشير كه آن زمان يك پل چوبي بود، عبور كرديم و به آبادان رسيديم.

آن شب را در خانه دوستم ماندم و فردا از صبح زود در صف استخدام كارگزيني شركت نفت بودم كه جنب دروازه 21 پالايشگاه قرار داشت. تقريبا ساعت 9 بود كه دو نفر از مسئولان آموزش شركت نفت كه يك نفرشان انگليسي و يكي ايراني بود، آمدند. آنها پس از بررسي مدارك و چند سوال و جواب، تعدادي از متقاضيان را انتخاب كردند كه خوشبختانه من هم جزو آنها بودم.

بعد ما را به داخل ساختمان راهنمايي كردند. در آنجا مراحل استخدام مثل انگشت نگاري و معاينات پزشكي انجام شد و روز بعد از تشكيل پرونده ما در "اپرنتيس ترينينگ شاپ" يا همان كه بعدها به آموزشگاه حرفه اي تغيير نام يافت، مشغول گذراندن دوره آموزشي شديم.