
شهریور ۱۳۳۰ را معمولاً در تاریخ نفت ایران با نام «بنبست» میشناسند: بنبست در مذاکرات با انگلیس، بنبست در مناسبات با آمریکا، و بنبست در دستگاه تصمیمسازی داخلی. اما اگر از قاب رسمی اسناد دولتی بیرون بیاییم و به روایت بازیگران میانی، واسطهها و شاهدان نزدیک ماجرا نگاه کنیم، تصویر پیچیدهتر و عریانتری از سیاست نفت در آن مقطع پدیدار میشود؛ تصویری که در آن، تهران دیگر تنها مرکز تصمیمگیری نیست و کاراکاس، واشنگتن و لندن همزمان به صحنههای موازی این درام بدل میشوند.
متنی که در ادامه میآید، روایتی دستاول از حضور منوچهر فرمانفرماییان از مدیران نفتی و نخستین سفیر ایران در در کنفرانس نفتی کاراکاس در دوران مصدق است که در کتابش «از تهران تا کاراکاس» بازتاب یافته است؛ کنفرانسی که دولت ونزوئلا در اوج منازعات جهانی نفت برای بازتعریف مناسبات امتیازی برگزار کرد و در همان حال، به صحنهای غیررسمی برای سنجش وزن سیاسی ایرانِ ملیشده در معادلات بینالمللی تبدیل شد. این روایت، نه گزارش یک دیپلمات رسمی است و نه خاطرهنویسی شخصی صرف؛ بلکه گزارشی است از برخورد منافع، بدبینی قدرتها، بازیهای پشتپرده نفتی، و فاصلهی عمیق میان تصور تهران از موقعیت خود و ارزیابی قدرتهای بزرگ از آینده بحران نفت ایران.
در لابهلای این سطور، میتوان هم رد پای نگاه عملگرای آمریکایی به مسئله نفت ایران را دید، هم نگرانی عریان بریتانیا از فروپاشی نظم امتیازی سنتی، و هم تردیدها و شکافهای درونی در اردوگاه سیاست ایران پس از ملیشدن. اهمیت این روایت در آن است که نشان میدهد بحران نفت ایران نه صرفاً یک مناقشه حقوقی یا اقتصادی، بلکه بخشی از رقابت بزرگتری بر سر منابع، نفوذ و مهندسی نظم جهانی پس از جنگ بود؛ رقابتی که حتی کودتای ونزوئلا نیز در حاشیه همان بازی بزرگ رخ داد.
این متن، ما را از تهرانِ مصدق به کاراکاسِ استوکسزده میبرد؛ از مذاکرات بیسرانجام به ضیافتهای پرمعنا؛ از شعارهای پرطمطراق ملیگرایانه به محاسبات سرد وزارت کشور آمریکا؛ و از رؤیای رهایی نفت ایران به واقعیت تلخ سیاست جهانی انرژی. خواندن این روایت، در حقیقت خواندن پشتصحنه یکی از مهمترین بزنگاههای تاریخ نفت ایران است؛ جایی که آینده یک صنعت، یک دولت و یک کشور، همزمان روی میز قدرتهای جهانی قرار داشت.
از تهران تا کاراکاس
در اواسط شهریور ۱۳۳۰ که کار هیأت نفتی استوکس یک سره شده بود، دکتر حسین پیرنیا که هنوز سمت معاونت وزارت دارایی را داشت به من تلفن کرد که بیایید به وزارت دارایی کاری با شما دارم. وقتی وارد اطاقش شدم همان محبتهای سابق را نشان داد ولی دیدم که آن دل و دماغ سابق را ندارد. متأسفانه فرصت نشد که صحبت کنم. به من گفت: تلگرافی از دولت ونزوئلا آمده و شخص شما را با دو نفر، هرکه صلاح میدانید، دعوت کردهاند که بروید به کنفرانس نفتی کاراکاس. بعد اضافه کردکه ممکن است دولت مانع رفتن شما بشود چون در چنین کنفرانسهایی میبایست نماینده دولت حضور داشته باشد و گمان نمیکنم که شما را اجازه دهند. به ایشان گفتم: خود شما تشریف بیاورید.
جواب داد: میسر نیست ولی فکری میکنم. خوشبختانه دعوتنامه و سه بلیط به نام من صادر شده بود. دعوتکنندگان و همان کسانی بودند که دو سال پیش از ونزوئلا به ایران آمده بودند و من علیرغم دولت از آنها پذیرایی شایانی کرده بودم، رئیس هیأت ونزوئلایی که به ایران آمده بود دکتر لوونگوکابی لو نام داشت و در این زمان وزیر نفت دولت ونزوئلا شده بود. چند روزگذشت و گرچه تقاضای گذرنامه کرده بودم، پاسخی داده نمیشد. ناچار به دوستان و رفقای خصوصی مراجعه کردم (در این مورد متذکر میشوم در دستگاه دولت از جبهه ملی و تودهای کسانی بودند که دست از دوستی با من برنداشته بودند) طولی نکشید که پاسپورت را آوردند و من به اتفاق خواهرم سوار هواپیما شدیم و پس از توقفی در پاریس به کاراکاس رسیدیم.
ورود ما به کاراکاس سوای ورود ونزوئلاییها در دو سال پیش به ایران بود. در فرودگاه جمعیت انبوهی برای خیرمقدم به ما ایستاده بود. در رأس آن وزیر نفت و سایر اعضای کمیسیونی که به ایران آمده بودند و تعدادی از رجال دولتی ونزوئلا قرارداشت. دولت ایران حتی یک اتومبیل برای هیأت نفتی ونزوئلا نفرستاده بود. در حالی که دولت ونزوئلا سه عدد اتومبیل در اختیار ماگذاشت و ما را به بهترین مهمانخانه شهر هدایت کردند و گفتند که همه مخارج به عهده دولت آنها است.
دعوتی بود تمام عیار تا به ما بفهمانند که نمایندگان ایران (گرچه از طرف دولت معرفی نشده بودیم) بر دیگر نمایندگیها مقدماند. نه فقط در کنفرانس حتی در مهمانیهایی که داده میشد ما مقدم بر همه و در دست راست وزیر مینشستیم. در این کنفرانس دولت ونزوئلا از تمام کارشناسان نفت دنیا دعوت کرده بود، منجمله اسکار چاپمن وزیر داخله آمریکا که ضمنا مسئول ذخیره و مصرف نفت وزارت دفاع آمریکا هم بود میبایست نطق افتتاحیه را ایراد کند. معاون وزارت خارجه انگلیس به نام سر اریک برتود هم از طرف دولت انگلیس آمده بود. این اشخاص در همان جایی که من بودم منزل داشتند. اولین اقدام من اینکه وعدهای از وزیر داخله آمریکا مبنی بر مذاکره در باره نفت ایران با آنها بگیرم.
من از طرف دکتر مصدق و دولت ایران مأموریت نداشتم و بالطبع نمیتوانستم توقع تماس با آنها داشته باشم. اطرافیان مصدق هم با من دشمنی میکردند و دکتر پیرنیا هم با انتصاب حسیبی به معاونت وزارت دارایی، دیگر در کار نفت دخالت مؤثری نداشت. ولی چون ایرانی بودم وظیفه خود میدانستم که از مصدق و ملی شدن نفت دفاع کنم و به مردم بفهمانم که دولت ایران راه درستی را پیش گرفته و میخواهد پس از پنجاه سال به حق خود دست یابد. من در آن روزگار درباره ملی شدن نفت مؤمنتر از مصدق نبودم که شالوده کار را ریخته بود، ولی مسلما از عده کثیری از اطرافیان مصدق که سنگ او را به سینه میزدند مؤمنتر و بیش از آنها به موضوع آگاهتر بودم، روز دوم درکاراکاس، در مهمانخانه آویلا وزیرکشور امریکا من وقت ملاقات داد. در ساعت موعود حاضر شدم و او صبورانه سخنان مرا درباره نفت و سوابقی که با انگلیسها داشتیم شنید. سپس قرار شد تاریخچه مختصری در این باره برای او بنویسم که همان شب نوشتم و برایش فرستادم.
در آن یادداشت از تعدیات انگلیس در مدت پنجاه سال سخن گفتم و در آخر نوشتم که وظیفه هر مرد عادل و درستکاری این است که به دولت ایران کمک کند و آن فرد درستکار امروز فقط میتواند در امریکا باشد. به من جواب دادکه: شما البته اطلاع دارید که ارتش شوروی با فشار ما از ایران خارج شد و حال هم اگر چیزی اظهار میکنیم برای این است که به ایران علاقهمندیم و نفع شما را در این کار بهتر از هرکس دیگر تشخیص میدهیم. ولی با روشی که دولت ایران فعلا پیش گرفته و مذاکراتی که اخیرا شده موافق نیستیم و گمان نمیکنیم دولت مصدق راهی برای حل موضوع باقی بگذارد و دولت امریکا تا حدودی به نتیجه مذاکرات خوشبین نیست.
از گفتههای وزیر کشور امریکا که فرد مطلعی در کار نفت بود، خیلی نگران شدم. در موقع خداحافظی گفت: من از آقای ماکگی معاون وزارتخانه خواهش خواهم کرد که بعدا در نیویورک شما را ملاقات کند چون او نه فقط معاون وزارتخانه است، بلکه مالک چاههای نفت تگزاس هم هست و از امور نفت بهطور عملی آگاهی بیشتری دارد. من فورا سه نامه مفصل به دکتر مصدق نخستوزیر، به وارسته وزیر دارایی، و دکتر حسین پیرنیا نوشتم و جریان را شرح دادم و متذکر شدم که با ترتیبات فعلی به گفته وزیر کشور آمریکا، هیچ وقت مشکل نفت ایران حل نخواهد شد و دولت ایران به چنین کاری نباید امید داشته باشد.
این کنفرانس به حدی مهم بود که وزیر کشور امریکا وقتی کاراکاس را ترک میکرد معاون خود را به نام ادوارد میلر به عنوان جانشین معرفی کرد.
من با میلر هم ملاقات کردم و در سه چهار روزی که کنفرانس طول کشید اغلب با او بودم و در هتل هم حتیالمقدور با هم شام و ناهار میخوردیم. میلر درباره نفت و اوضاع بینالمللی آن آگاهی بسیار داشت و عجیب اینجاست از تمام مذاکرات من با وزیر داخله امریکا یادداشتی داشت که معلوم بود بعد از رفتن من از نزد وزیر تنظیم شده است. از مذاکراتی که با او کردم فهمیدم که کار کموبیش با وزارت خارجه امریکا است، ولی او هم وعده کرد که با مکگی صحبت کند و حتیالمقدور کمکی بنماید.
میلر یک روز به من گفت: چرا شما از دولت خودتان اجازه نمیگیرید که در واشنگتن وارد مذاکره بشوید و بلکه مقدمات کار را فراهم کنید تا قراردادی بسته شود؟ فکر کردم کجای کار هستیم. مصدق ترجیح میدهد به ناصر قشقایی و آبکار ارمنی مراجعه کند. جواب دادم من از گردونه نفت خارجم و میخواهم مدتی استراحت کنم و به واشنگتن و نیویورک بروم. چون امریکا را ندیدهام و نمیشناسم، ولی تصمیم دارم که مدت طولانی در آنجا توقف کنم چون در این اوضاع نمیخواهم به ایران بروم.
کنفرانس کاراکاس را دولت ونزوئلا برای تجدید نظر در وضع امتیازات نفت تشکیل داد و به خصوص قرار بود که پس از کنفرانس امتیازاتی در قسمتهای دریاچه ماراکایبو که اکتشافات پردامنهای در آن نواحی کرده بودند، اعطا کنند. اکثر داوطلبان این امتیازات هم همان کنتراتچیهای سابق امریکایی و هلندی شل بودند. من سعی کردم در همان موقع در گزارش دیگری به دولت مصدق بفهمانم که این امتیازات برای این است که اگر نفت از ایران استخراج نشود، منبعی برای تأمین نفت بیابند تا در مضیقه نیفتند. این رویه دیرینه کشورهای صنعتی بزرگ بوده و به همین طریق هم ادامه دارد.
در این کنفرانس دولت انگلیس هم نمایندگان مهمی فرستاده بود. معاون وزارت خارجه انگلیس به نام سر اریک برتود و رایزن نفت سفارت انگلیس در واشنگتن که بعدها معاون وزارت سوخت انگلستان شد به نام ژ. ا. بکت از جمله اینها بودند. وزیر نفت ونزوئلا طوری کارها را ترتیب داده بود که هیچ مهمانی و دعوتی که قابل اهمیت باشد بدون حضور من نمیشد. من سفیر انگلیس به نام سر رابرت اورکارت میدیدم. سفیر امریکا هم دعوتی کرد و از من خواست که چون سفیر انگلیس و برتود را دعوت کرده، من هم برای ناهار به سفارت امریکا بروم، چون در همان موقع دولت ایران روابطش را با دولت انگلیس قطع کرده بود. من برای ناهار حاضر شدم و تمام عکاسهای شهر آمدند و عکس یک شاهزاده ایرانی را با سفیر انگلیس فردای آن روز در روزنامهها به چاپ رساندند.
میبایست در اینجا داستان مضحکی درباره سفیر انگلیس در کاراکاس نقل کنم. سفیر انگلیس قبل از اینکه به سفارت برسد به عنوان بازرس وزارت خارجه انگلیس در امور جنوب امریکا انجام وظیفه میکرد. او را بعد از جنگ یعنی در سالهای ۱۹۴۹ برای بازرسی به تمام کشورهای جنوب امریکا فرستادند تا گزارشی درباره وضع مالی این کشورها و مخارج احتمالی سفارتخانهها تهیه کند.
در سالهای بعد از جنگ تا سال ۱۹۷۰ ونزوئلا گرانترین کشور دنیا بود. بدین معنی که اگر در آن روزگار مهمانخانه درکاراکاس شبی ۲۵ دلار بود، در بهترین هتل نیویورک دوازده دلار میگرفتند. اصولا زندگی درکاراکاس سه برابر از نیویورک و چهار برابر از اروپا و ده برابر ایران گرانتر بود. این اورکارت هم مخارج سفارت انگلیس را در کاراکاس مبلغی تعیین میکند و بر میگردد به لندن. چند ماه بعد وزارت خارجه انگلیس او را به سفارت ونزوئلا میگمارد! وقتی من در سال ۱۹۵۱ درکاراکاس بودم شهرت داشت که سفیر انگلیس از گرسنگی به خوردن یک ناهار ناچیز محتاج است.
در موقع اقامتم در کاراکاس وزیر نفت از من خواهش کرد که کنفرانسی درباره نفت ایران برای دانشگاهیها ترتیب دهم، قبول کردم. چند ساعت قبل از کنفرانس رایزن سفارت انگلیس که خانمش ایرانی بود و بعدها در ایتالیا سفیر شد، به دیدنم آمد و از من خواهش کرد که به انگلیسها فحاشی نکنم.گفتم: مگر کسی فحاشی کرده؟ گفت: زنم روزنامههای ایران را میخواند. شما این حرفهایی را که در مجلس ایران گفته میشود فحاشی نمیدانید؟ گفتم شما مطمئن باشید من اطلاعات آماری ارائه خواهم داد و به ناسزا احتیاج نخواهد بود. مثل اینکه شما میل دارید پول مردم را بخورید ولی از فحش خوردن هم بدتان میآید.
در ساعت موعود در سالن کنفرانس جمع شدیم. عده خیلی کمی آمدند و بعدا فهمیدیم که دانشکده مهندسی نفت در اعتصاب است و اصولا با دولت اختلافاتی دارد و با سیاست عمومی دولت همراه نیست، با وصف این آنچه در آنجا گفتم با آنچه دولت مصدق مدعی آن بود مطابقت میکرد. مصدق تصور و تلقین میکرد که دعاوی مربوط به نفت را خودش طرح کرده در حالی که این اختلافات پنجاه سال مطرح بود و مصدق اولین رئیس دولتی بود که این اختلافات را آشکارکرد.
در این چند روز که در کنفرانس کاراکاس شرکت کردم با بعضی از روزنامهنویسان نفت آشنایی یافتم، نیز مجددا کورتیس رئیس شرکت نفت کنرادا راکه در سال ۱۹۴۴ برای نوشتن قرارداد نفت با هوور به ایران آمده بود ملاقات
کردم. یادی از گذشته کردیم، چون پنج سال قبل من از هر دوی آنها دعوت کرده بودم. مختصری از وضعیت ایران پرسید، به او گفتم که همان مزخرفاتی که آن زمان نوشتید سبب یک سلسله مشکلات شد که نزدیک بود شورویها نصف ایران را بخورند و احتمال داشت باقی را هم انگلیسها ببلعند. به او گفتم اگر برای دولت ایران زحمتی ایجاد کرد برای شما وسیله گرفتن حقوقی شد، ولی چیزی که من نمیفهمم این است که چرا این چرندیات را نوشتید؟ مگر انگلیسها به شما رشوه داده بودند؟ گفت: عقیده ما بود. جواب دادم: این چه عقیدهای بود که نوشتید مصرف نفت بعد از خاتمه جنگ تنزل خواهد کرد، زیرا نفت خام بیش از مصرف در دسترس خواهد بود و بهای آن کاهش مییابد؟ پس برای چه آمدید قرارداد ببندید و امتیاز برای چه میخواستید؟ این سؤالات هنوز بیپاسخ است و هیچکس در ایران دلیل آمدن هوور و کورتیس در کابینه ساعد را به ایران نفهمید و هیچکس نمیدانست و هنوز هم نمیداند که چه کسی از آنها دعوت کرد و برای چه کسانی کار میکردند و حتی حقوق آنها را نفهمیدیم چه کسانی پرداخت کردند و چه مبلغی گرفتند.
داستان ونزوئلا را کوتاه میکنم، دولت از تمام اعضای کنفرانس نیز دعوتی به مناطق نفتی و تصفیه خانهها به عمل آورد. همه رفتیم و از نزدیک تأسیسات نفت را دیدم، که البته شباهتی به تأسیسات نفت ایران نداشت. دولت ونزوئلا از دیرزمانی پولهایی را از نفت میگرفت که برای کارمندان و کارکنان نفت مصرف میکرد و این به هیچ وجه در ایران سابقه نداشت. گرچه ما با ملی کردن نفت تصور میکردیم، عواید نفت تمام این خسارات را جبران میکند، باز هم طولی نکشید که ثابت شد که آش همان است و کاسه همان. خلاصه مسافرت ما در خارج از شهر
کاراکاس دو سه روز بیشتر طول نکشید و کنفرانس پس از یک هفته خاتمه یافت.
دولت ونزوئلا از طریق وزیر نفت از من خواهش کرد که چند روزی بیشتر بمانم و اگر میل دارم به مناطق دیگر بروم. دو سه روز دیگر ماندم و مقداری از اراضی کشاورزی را دیدم. آب و هوای ونزوئلا شباهتی به آب و هوای ایران ندارد. در ونزوئلا اصلا گندم عمل نمیآید و مردم ذرت میخورند.
در روز آخر رفتم به مقبره سیمون بولیوار پس از تشریفات دسته گلی روی آن گذاردم. اسبابها را جمع کردیم، رفتیم فرودگاه تا عازم امریکا شویم، در فرودگاه نظامیهای زیادی دیده میشدند. از وزیر نفت پرسیدم چه خبر است؟ پاسخ داد: قرار است پس از رفتن شما کودتا بشود و دولت جدید نظامی روی کار بیاید. تعجب کردم و حرف را کمی سبک گرفتم، چون اگر همهچیز پیشبینی شده چرا دولت خودش نمیرود و منتظر است که بیرونش بیاندازند. ولی آن اظهارات درست بود. همان شب در نیویورک رادیو خبر داد که در ونزوئلا کودتا شده و یکی از ژنرالها به نام پرز ایمنز دولت را به دست گرفته و همان وزیر نفت رفیق ما را به وزارت گمارده و حتی استقلال بیشتری هم به وزارت نفت داده است. من تلگرافی به وزیر تبریک گفتم و تشکرات فراوان خود را برای دولت ونزوئلا تقدیم کردم.